حـاج مـيـرزا حـسـيـن نـائينى از اكابر فقها و اصوليين قرن چهاردهم هجرى است نزدميرزاى شيرازى سابق الذكر و سيد محمد فشاركى اصفهانى تحصيل كرده است و خودمدرسى عالى مقام شـد شـهرت بيشتر او در علم اصول است به معارضه علمى با مرحوم آخوند خراسانى برخاست و از خـود نـظـرات جـديـد در علم اصول آورد بسيارى از فقهازمان , شاگرد اويند او كتابى نفيس به فـارسـى دارد بـه نام ((تنزيه الملة و تنبيه الامة )) ياحكومت در اسلام كه در دفاع از مشروطيت و مبانى اسلامى آن نوشته است او در1355 هجرى قمرى در نجف وفات كرد ((1)) .
آية اللّه علا مه حاج ميرزا محمد حسين نائينى , يكى از بزرگترين و نامورترين مراجع عصر خويش و يكى از رجال تحقيق و تدقيق در اصول و فقه مى باشد, به حدى كه او را ((مجدد علم اصول و نوآور آن )) ناميده اند و با صراحت مى توان گفت كه اغلب مراجع فعلى , و فضلاى كشور, نوعى از افاضات عـلـمـى و رشـحـات فكرى اين مرد فضيلت و دانش , مستقيم يا غير مستقيم تلمذ و بهره بردارى نموده اند و به شاگردى اش افتخار و تظاهر مى ورزند.
او در 17 ذيـقعده سال 1276 ه ق در نائين , در يك خانواده روحانى چشم به جهان گشود و نشو و نـمـاى خـود را تـحـت تربيت پدرش حاج ميرزا عبدالرحيم ازفاميل بزرگ منوچهرى , آغاز كرد و تحصيلات ابتدايى را در زادگاه خود, نائين اصفهان به انجام رساند و در پى گيرى سطوح عاليه و خـارج , به حوزه نجف رهسپارگرديد و در رديف شاگردان نامدار آية اللّه حاج ميرزا محمد حسن شـيـرازى بـزرگ ومـرحوم آية اللّه سيد محمد اصفهانى قرار گرفت و در درس آية اللّه آخوند ملا محمدكاظم خراسانى به عنوان ادب و احترام حضور به هم رساند, نه از باب تعلم و تلمذ.
مـرحوم ميرزاى نائينى در اثر اطلاعات وسيع در علوم رياضى , حكمت وفلسفه و عرفان , و احاطه بـه كـلـيـات فقه , امتيازات خاصى ميان علما نجف اشرف داشت ايشان علم اصول را با دقت تام و جديت خاص , طورى منظم و خالى ازاعوجاج و پيچيدگى , تهذيب و تنقيح نمود كه مطلعين اين فن , وى را در اين امرستوده و استادى او را در اين فن پذيرا شده اند.
فـضل و دانش وى , چنان در افق بالايى قرار داشت كه طلا ب از اقطار مختلف كشورهاى اسلامى بـه درس ايـشان حاضر گشته و از نظرات دقيقشان استفاده مى كردند, وجود همان دقت نظر, و تحقيقات علمى , ايشان را محور حركت علمى درنجف اشرف گردانيد.
از سوى ديگر, مرحوم ميرزا عنايت خاصى نسبت به شاگردان خود داشته واهتمام كامل در تربيت و پـرورش آنـان بـذل مـى نمود در تهذيب و تعليم آنان , طبق برنامه و اصول صحيح اهتمام كامل داشت شاگردان آن مرحوم نظرات ايشان را حفظكرده يا به تحرير درآورده و به طبع رسانيده اند و به حوزه هاى علميه خود القامى نمودند و اين امر حيات علمى ميرزاى نائينى را زنده نگه داشته اسـت و بـا وجـودايـن آثـار او هـمـيـشه باقى و جاويد است در اينجا ما به ذكر اسامى تنى چند از مشاهيرتلامذه ايشان كه به درجه اجتهاد رسيده اند اكتفا مى كنيم :.
1 ـ آية اللّه آقا سيد جمال الدين گلپايگانى .
2 ـ آية اللّه آقا سيد محمود شاهرودى .
3 ـ آية اللّه آقا شيخ موسى خوانسارى .
4 ـ آية اللّه آقا شيخ محمد على كاظمى خراسانى .
5 ـ آية اللّه سيد محمد حجت كوه كمرى .
6 ـ آية اللّه آقا سيد محسن طباطبائى حكيم .
7 ـ آية اللّه علا مه سيد محمد حسين طباطبايى .
و جمعى ديگر از بزرگان و مراجع معاصر ايران )).
از تاليفات آن مرحوم در فقه و اصول كه به طبع رسيده است , مى توان از رساله ((لباس مشكوك )), ((رسـاله لاضرر)) و كتاب ((وسيلة النجاة )) نام برد همچنين سؤال وجوابهاى استدلالى فقهى كه مرحوم حجة الاسلام آقا شيخ حسين حلى آنها راجمع آورى نموده , ولى تا به حال به طبع نرسيده است .
آيـة اللّه نـائيـنى , توجه خاصى به تربيت نفس و تهذيب و آراستن آن به انواع فضايل اخلاقى داشت , نـمـاز شب ايشان هيچ گاه ترك نمى شد, نه در حضر, و نه درسفر هر كسى كه چند روزى ملازم ايـشـان مـى گـشت , حالات عرفانى و تعبدهاى خاص آن مرحوم را مشاهده مى نمود, ايشان را در درجـه اعـلـى از وارسـتگى و تقوى وصلاح و ارشاد و اخلاص مى ديد, گويا همه چيز در آن وجود جـمـع گـشته بود: علم وفضل و شايستگى و آراستگى به كمال و رشد معنوى و فضايل اخلاقى و معنوى .
در طـول سـالـيان خدمتگزارى به جهان علم و مقام روحانيت , فردى از ايشان يك كلمه ناشايست نشنيده بود او فردى نبود كه حق كسى را ضايع كند يا بى توجه به حقوق ديگران باشد هرگز اوقات گـرانبهايش را بيهوده صرف نمى نمود, او يا مشغول مباحثه مسائل علمى بود, و يا با شرح صدر و گشاده رويى در ميان مردم به گفت وشنود و رسيدگى به نيازها و مشكلات آنان اشتغال داشت , هـميشه در مصرف , اقتصادرا رعايت مى نمود و در صرف بيت المال مسلمانان , روش زهد و تقوى وصرفه جويى را داشت تا آنجا كه مقدور بود, از سهم مبارك امام (ع ) و ساير حقوق شرعيه استفاده خصوصى نكرده و هزينه زندگى شخصى را از درآمدهاى خويش تامين مى نمود او نمونه بارزى از تـقـوى و صـلاح و رسـتگارى بود, آن چنان كه نمونه بارزى از بلندانديشى در علم اصول و فقه به شمار مى آمد.
آن روزى كه مردم مسلمان ايران زير پاى شاهزادگان و درباريان قاجار دراطراف و اكناف كشور, پامال بودند و ملوك و پادشاهان و فرمانروايان , مالكين رقاب مردم بى پناه بودند, و مردم بى دفاع از خود صاحب اختيار و حركتى نبودند و عين الدوله ها و شمس الملوكها, شاه ناتوان و بى اراده را آلت دسـت خودخواهى وهوس بازى خويش قرار داده و تركتازى را به حد اعلاى خود رسانده بودند در آن شـرايـط خفقان و خودسرى , تنها علماى بزرگ دينى بودند كه ناله هاى مردم را از دور ونزديك مـى شـنـيـدند و مى توانستند كمكى به حال آنان انجام دهند آن چنان كه در تهران و تبريز و ساير شـهـرهـا و بلاد, علما به ناله هاى مردم پاسخ مثبت داده و خواهان اجراى قانون و نظم برگيرنده عدالت و قسط اسلامى شدند به تعبير شادروان آية اللّه طالقانى :.
((فـرهـنـگ و مـعلومات لازم در آن روزگار آن چنان در مردم ضعيف بود كه اگر ازعموم مردم مـى پـرسيدند چه مى خواهند؟
نمى توانستند جواب روشن و يكسان بدهندگاهى مى گفتند بايد قـوانـيـن وضع و تدوين گردد و حدود تعيين شود, و گاهى تاسيس ((عدالت خانه )) يعنى محل مراجعه و دادرسى عمومى را مى طلبيدند, ولى آنچه مورداتحاد و اتفاق كلمه بود, يك چيز بيشتر نبود و آن جلوگيرى از خودسرى و استبداد وتنظيم قانون و نظام نامه , به عبارت ديگر مشروطيت بود )) ((2)) .
آرى در چـنين روزگار سياه و خفقان بود كه آية اللّه نائينى , آن فقيه دلسوز و آگاه ,كتاب شريف ((تـنـبيه الامة و تنزيه الملة )) را نوشت و انواع استبداد و خودسرى وحكومت خودكامه پادشاهان مـستبد را با منطق و حكمت , نشان داد و وظايف علما وفقها را نسبت به دين و اوضاع جارى بيان نـمود و با تبيين فصول مختلف عهدنامه مالك اشتر حدود و اختيارات حاكم و حكومت اسلامى را نـشان داد و اين كتاب باحاشيه و تقريظ دو تن از مراجع بزرگ و استوانه هاى فقه و فقاهت آن روز, زينت يافت و همانند دستورالعمل و بيانيه حكومت اسلامى تلقى گرديد.
آرى , دو مـرجـع مبارز و مجاهد آن روز, آية اللّه آخوند خراسانى و آية اللّه شيخ عبداللّه مازندرانى بر آن كـتـاب تـقـريظ نوشتند و ماخوذ بودن اصل مشروطيت را از متن شريعت محمدى (ص ) مورد تـايـيـد و امضا قرار دادند, به اين ترتيب گامى در راه برانداختن استبداد مطلق برداشته شد و هر چـند ديرى نپائيد كه با دخالت اجانب وبيگانگان و توطئه و تلاش ستون پنجم و روشن فكرنمايانى مـانـنـد تـقـى زاده ومـلكم خان و همدستان او, باز از مسير انقلاب خارج گرديد و به تعبير خود ايـشـان ,انـگـورى كه انتظار و اميد سركه بودن در آن منظور بود, يك باره ((شراب )) گرديد كه غـيـرقابل استفاده مؤمنين بود اين تعبير را يكى از بزرگان فقه و فقاهت روز, از خود آقاى نائينى نـقل مى نمود ((3)) ولى هر چه بود, با توجه به آن روزگار سياه , گامى به جلو وحركتى به سوى اسلامى و الهى شدن و عدالت اجتماعى بود.
مرحوم آية اللّه نائينى در يكى از فصول كتاب نامبرده , با صراحت كامل چنين مى نگارد:.
((قـلع شجره خبيثه شاه پرستى و ترويج علم و دانش و مرجعيت امور نوعيه راتابع لياقت و درايت قـرار دادن , و ريـشـه چپاول و مملكت فروشى شاه پرستان رابرانداختن , هدف است ناچار تا شجره مـلعونه استبداد برقرار و بنيان استعباد (بنده گرفتن ) در مملكت اسلامى استوار است , سلب اين قـوه و تـبـديلش به علم و دانش , ازمحالات است , و مادامى كه حقيقت سلطنت و ولايت بر حفظ نظم و به منزله شبانى گله بودن آن , به واسطه شدت در هوى پرستى بر شخص سلطان مجهول و سـلـطنتش راعبارت از مشاركت با ذات احديت عزت كبريائه در مالكيت و قاهريت و فاعليت ((ما يـشا)) و عدم مسئوليت ((عما يفعل )) پندارد, و تمكين امت را از اين فرعونيت دوست خواهى شما رد لامـحـاله به استيصال افراد آگاه , و تقويت دولت خواهان همت خواهد گمارد و مفاد ((الملك يبقى مع الكفر و لايبقى مع الظلم )) بالعيان مشاهد و محسوس خواهد بود )) ((4)) .
او ايـن كـتاب را در سال 1327 ه ق , درست 18 سال پس از فتواى پرحادثه استادبزرگش ميرزاى شيرازى نگاشت و آن كتاب مبدا تحول و تغيير در نظام سلطنتى مستبد در ايران گرديد.
عـلاوه بـر كـتاب مزبور, كتابهاى فقهى و اصولى و تقريرات درسى او, به نام ((تقريرات نائينى )) از پـرخـواننده ترين كتابهاى اصول است كه بارها مورد تجديد چاپ در ايران و نجف گرديده است و شـاگـردان نـامـدار و دانـشـمـندى از مكتب فقهى و حوزه اصولى او برخاسته اند كه هر كدام از مـشـعـل داران عـلم و فقه و فقاهت مى باشند و حوزه درسى او يكى از پربارترين حوزه هاى درسى نجف اشرف بوده است .
در جنگ اول جهانى , دولت عثمانى به كمك دولت آلمان , عليه قواى انگليس و فرانسه وارد جنگ شـد, دامـنه جنگ به عراق كشيده شد و آن كشور اسلامى درمعرض خطر و زوال قرار گرفت در ايـن هـنگام علماى شيعه مقيم عراق (كربلا ونجف ), اعلام جهاد نمودند و خود شخصا وارد جنگ گرديدند و در سنگرهاى اطراف بغداد به دفاع از مملكت اسلامى پرداختند.
ايـن نيروى متشكل به رهبرى روحانيت مبارز, در طى مبارزات خود, شكستهاو عقب نشينى هايى را بـه قـواى انـگـلـيس دادند و از آنان اسير گرفتند, تا اينكه دولت عثمانى شكست خورد و قواى مـجـاهدين نيز رو به ضعف و انحلال نهاد و بالاخره پس از دو ماه مقاومت در يك حمله سنگين و هـمـه جـانـبـه از انگليسها شكست خورده و ناگزير از عقب نشينى شدند در نتيجه مناطق شرقى عـراق , به تصرف قواى انگليس درآمد و دست دولت عثمانى از عراق به كلى قطع گرديد متعاقب آن , دولت انگليس ,((ويلسون )) انگليسى را به حكومت عراق تعيين نمود, اما مسلمانان عراق عليه ايـن امـر,دسـت بـه قـيـام زدنـد دولـت انـگليس ناچار براى فرو نشاندن احساسات مردم عراق , يـك حـكـومـت ائتـلافى , مركب از رجال انگليس و عراق تشكيل داد و از مردم خواستند كه ضمن انتخابات عمومى , يك حاكم انگليسى را براى رياست دولت عراق انتخاب كنند.
فتواى مرجع بزرگ آن روز شيعه , مرحوم آية اللّه حاج ميرزا محمد تقى شيرازى ((5)) مبنى بر اينكه مسلمانان حق ندارند غيرمسلمان را براى حكومت خودانتخاب كنند, بار ديگر مسلمانان عراق را به قـيام واداشت و در چندين شهر عراق تظاهرات دامنه دارى صورت گرفت لكن با دخالت نيروهاى اشـغالگر و سركوب آنان , تظاهرات فرو نشست و عده اى از علما تبعيد و عده اى نيز بازداشت شدند درايـن بـحـران سياسى و در اين هنگام هنگامه ها كه دشمن از هر طرف به حوزه مسلمين يورش آورده بـود, رئيس مسلمانان و رهبر عاليقدر و مرجع تقليد آنان , ميرزاى شيرازى نيز وفات نمود و مـرحـوم ((شـيخ الشريعه اصفهانى )) از علما طراز اول نجف به جاى وى نشست و رهبرى انقلاب عـراق را به عهده گرفت هنگامى كه انگليسيهاثبات قدم علماى شيعه ايرانى را ديدند, ناگزير از انـتـخاب حاكم انگليسى صرف نظركردند و به جاى آن تصميم گرفتند كه پادشاهى كه به ظاهر مورد رضاى شيعه و سنى باشد, براى عراق تعيين كنند مناسب تر ديدند كه ((امير فيصل )) سنى را كـه از اهـل حجازبود, به سلطنت برگزينند اما شيعه نسبت به وى احساس گرمى نداشته و او را تحميلى مى دانستند.
در سـال 1341 هـ ق , ((مـلـك فـبصل )) كه قصد انجام انتخابات و تاسيس مجلس شوراى ملى را داشـت , از فـعاليتهاى انتخاباتى علماى شيعه , سخت به زحمت افتاد,چون اعتقاد علماى شيعه بر ايـن بـود كـه انتخابات زير نظر روحانيت صورت گيرد ونسبت به شيعيان عراق كه دو ثلث ملت عـراق را تـشكيل مى دادند, توجه بيشترى شوداما ملك فيصل زير بار نمى رفت , لذا ((آية اللّه شيخ مهدى خالصى )) كه از علماى بزرگ عراق مقيم كاظمين بود, حكم تحريم انتخابات را صادر نمود اين حكم را مرحوم آية اللّه نائينى و سپس آية اللّه سيد ابوالحسن اصفهانى (ره ) امضا نمودند و در اثر امـضـاى اين دو بزرگوار, سر و صداى عجيبى در عراق برپا شد و دولت عراق تصميم گرفت شيخ مـهدى خالصى و ساير روحانيون طراز اول و سرشناس را كه مؤثر در اين امربودند, به ايران تبعيد كند.
در اواخـر سـال 1341 هـ ق , تـحت اقدامات و پوششهاى نظامى , تبعيد علما به طرز فجيع صورت گـرفت آية اللّه نائينى , آية اللّه اصفهانى , آية اللّه خالصى و جمعى ديگر از اصحاب و شاگردان مبرز آية اللّه نائينى , مانند: آقا سيد جمال الدين گلپايگانى ,سيد حسن تهامى بيرجندى , آقا سيد حسن بـحرالعلوم و آقا شيخ اسداللّه زنجانى وجمعى ديگر از بستگان نائينى به صوب ايران تبعيد و اخراج گرديدند.
مـردم مـتدين و مبارز ايران , تا از خبر ورود علما و مراجع اطلاع يافتند,بى درنگ به استقبال آنان شـتافتند, در قصر شيرين , كرمانشاه , همدان و قم , استقبال عظيمى از اين قافله تبعيد شده علم و فـضـيـلـت بـه عـمل آمد آية اللّه نائينى مدتى دركرمانشاه اقامت گزيد و پس از چندى , به سوى همدان حركت كردند و مدتى در آنجابه سر برده و سپس وارد قم گرديدند آية اللّه نائينى در مدت ده مـاه تـوقـف خـويش درقم , به تدريس و امامت جماعت اشتغال ورزيدند قريب يك سال پس از تبعيدمراجع , درست در سال 1342 ه ق بود كه ملك فيصل در اثر فشار مردم مسلمان عراق , توسط نـمايندگان خود از علما عذرخواهى كرد و درخواست بازگشت مجددآنان را به عراق نمود علما نـيـز بـراى خالى نگذاشتن حوزه علميه نجف , و ادامه مبارزات مردم مسلمان , تصميم بر مراجعت گرفتند.
آيـة اللّه نائينى , پس از بازگشت به عراق همچنان به پى گيرى امور اجتماعى واقدامات اصلاحى پـرداخـت و هـمـانـنـد يك رزمنده آگاه همواره خويش را مكلف به اصلاح امور مسلمانان و رفع نيازمنديهاى روحى و اجتماعى آنان مى دانست و در اين باره اقدام علمى و عملى و فكرى مى كرد.
او پـس از آن هـمه خدمات به جهان علم و تقوى , و پس از عمرى زحمت وكوشش در راه تعليم و تـربـيـت شـاگردان مكتب توحيد و قرآن , شمع وجود اين عالم ربانى و فقيه نامدار اسلام , در 26 جـمـادى الاول سـال 1355 هـ ق , مطابق با 24 مرداد1315 ه ش به رحمت حق پيوست و ممالك اسـلامـى را عموما, و ايران , عراق وپاكستان را خصوصا در سوگ خود گرياند و جهان اسلام فقيه بزرگوارى را از دست داد ((6)) .