در عاشوراى 1332 ق . در شيراز كودكى به دنيا آمد كه چون آن ايام ، روزهاى پرسوز شهادت سالار شهيدان ، امام حسين عليه السلام بود نامش را ((عبدالحسين )) نهادند.
خاندان عبدالحسين از سادات حسنى و حسينى به شمار مى رفتند كه از حدود چهار قرن پيش در شيراز به ((دستغيب )) معروف شده بودند. سيادت نشان افتخار اين خانواده بود و حلقه هاى نورانى پيوند او را (باسى و دو واسطه ) به حضرت ((زيد شهيد)) فرزند امام سجاد عليه السلام مى رساند.(928)
از اين خاندان در طول تاريخ عالمان بزرگ برخاسته اند از جمله امير فضل الله بن محب جالله حسينى (متوفاى 1043)، سيد حكيم دستغيب (متوفاى 1077)، ميرزا ابوالحسن دستغيب (متوفاى بعد از 1300 ق .) ميرزا هدايت الله (متوفى 1320 ق .) ميرزاابومحمد دستغيب و آقا سيد محمد تقى پدر سيد عبدالحسين .(929)
سيد عبدالحسين درس را از مكتب خانه شروع كرد و با فراگيرى قرآن و نصاب و خواندن چند كتاب منظوم منشور فارسى دوره مكتب را پشت سر گذاشت . پس از آن شروع به تحصيل علوم اسلامى نمود و درسهاى ابتدايى حوزه علميه را نزد پدر خواند و از محبت هاى پدرانه و استادانه اش بهره برد. در سال 1342 ق . در حالى كه يازده ساله بود پدر را از دست داد و در نوجوانى روح لطيفش سخت آزرده و از نعمت پدر محروم گشت .
پس از فوت پدر تحصيلات را در مدرسه خان شيراز ادامه داد و از نورانيت و روحانيت مدرسه نيز بهره مند بود. اين مدرسه در مدت حيات خود انسانهاى پاك و والاتبارى را در خود جاى داده بود و آنان با دعاها و خلوص و معرفت خود فضاى آن را عطرآگين كرده بودند. صدرالمتالهين شيرازى و بسيارى از عالمان بزرگ در اين مدرسه درس خوانده بودند.
او در حوزه شيراز مدتها به تحصيل پرداخت و نزد اساتيدى همچون شيخ اسماعيل ، ملااحمد دارابى ، و آية الله ملاعلى اكبر ارسنجانى دوره مقدماتى و سطح را به پايان رساند پايان يافتن دروس سطح حوزه او همزمان با غائله كشف حجاب رضاخانى بود و دستغيب جوان در همان سنين (حدود 25 سالگى ) به مبارزه با اين تهاجم بزرگ پرداخت . اما ماءموران او را زير فشار قرار دادند و او نيز در سال 1314 ش . مجبور به حركت به سوى نجف شد. (930) در نجف اشرف تحصيلات خود را ادامه داد و با تلاش پيگير در طول هفت سال به مقام شامخ اجتهاد نايل آمد.
آيات عظام : سيد ابوالحسن اصفهانى ، آقا ضياء عراقى ، آقا سيد باقر اصطهباناتى ، شيخ محمد كاظم شيرازى از معماران علمى او در حوزه نجف بودند.(931)
روح جستجوگر آن شهيد بزرگوار، بلند پروازتر از آن بود كه به درس و بحث بسنده كند و از علوم مرسوم حوزه نجف سيراب شود. عطش عصيانگر او پس از سالها درس و تدريس آرام نگرفت و او همچنان در پى يافتن صاحبدلى بود كه بتواند او را به وادى ايمن رسانده ، در معرفت خود و خداى خويش به كمال برساند.
در همان ايام اين توفيق و موهبت نصيب او شد و به محضر پرفيض استاد اخلاق حوزه نجف ، عارف نامور ميرزا محمد على قاضى تبريزى رضوان الله عليه راه يافت و در مكتب عرفانى او رشد كرد.
پس از گذشت چند سال مرحوم قاضى به سراى باقى شتافت و او به محضر آية الله آقا شيخ محمد جواد انصارى همدانى را يافت و مدتها تحت نظر وى راههاى ظريف و لطيف معرفت نفس را طى كرد. ارتباط او با آية الله انصارى همدانى در ايامى بود كه وى در شيراز به سر مى برد و براى استفاده از استاد به همدان مى رفت .(932)
سال 1321 ش . آية الله با كوله بارى از علم و معرفت عزم سفر به سوى شهر خود كرد. در اين كوچ مبارك لطايفى نهفته بود كه نشان از عنايت خداى سبحان و ولى عصر (عج ) به ايشان داشت . او خود در ابتدا انديشه بازگشت به شيراز را نداشت اما روزى به درس آقا شيخ محمد كاظم شيرازى حاضر شد و استاد به ايشان گفت : آقاى دستغيب يكى از علما براى شما خواب خوبى ديده است بهتر است شما بهر شيراز برگرديد. او در حالى كه سخت مشغول تحصيل بود و در صورت ماندن ، در آسمان فقاهت درخششى شايسته مى نمود اما قصد بازگشت كرد.
داستانى كه حاج مؤ من شيرازى (933) حكايت كرده نشان از توجه اوليا الهى به سيد عبدالحسين دستغيب دارد و آن چنين است : در جوانى خادم مسجد سردزك بودم . مدتها بود كه آرزوى ديدار حضرت حجت (عج ) را داشتم شوق ديدار چنان در جانم شعله مى كشيد كه خورد و خوراك را از من گرفته ،از خوردن و آشاميدن غافل مى شدم . با اين حال عهد كردن تا آقا را نبينم چيزى نخورم .
دو روز گذشت و من هيچ غذا نخورده بودم . تشنگى بر من سخت گرفت بناچار جرعه اى آب نوشيدم و بيهوش شدم . ناگاه صدايى را شنيدم كه مرا صدا مى زند. حاج مؤ من برخيز مگر نمى دانى كارى كه انجام دادى (نخوردن و نياشاميدن ) در دين اسلام حرام است . ديگر از اين كارهاى نامشروع بپرهيز.
از صدايش جانى گرفتم و برخاسته ، نشستم كه چشمم به صورتى پرجمال افتاد و آقا را بالاى سرم ديدم . به من فرمود حاج مؤ من براى غذا مى فرستم ، بخور. آقا سيد هاشم (امام جماعت مسجد سردزك ) نيز به مشهد مى روند شما هم با ايشان برويد. چون به قم رسيديد شخصى را ملاقات خواهيد كرد، به دستورش رفتار كنيد آنگاه به من خرج سفر مشهد را مرحمت كردند و از برابر چشمم ناپديد شدند.
به حال خود كه آمدم ثلث از شب گذشته بود و در مسجد هيچ كس نبود شنيدم كسى كوبه در را مى كوبد. رفتم در را باز كردم ، آقايى پشت در بود، عبايى بر سر كشيده و شناخته نمى شد. ظرف غذايى به من داد و دو مرتبه گفته : اين غذا را تنها بخور.
چنان بوى عطرى از غذا به مشامم رسيد كه تا به حال هرگز غذايى با آن بو نديده بودم در خود قدرت عجيبى احساس كردم و مشغول كارهاى مسجد شدم . پس از چند روز با آقا سيد هاشم به طرف مشهد حركت كرديم . دو روز در قم مانديم . در يكى از روزها در حرم حضرت معصومه زيارت مى خواندم كه مردى قباپوش با عبايى قهوه اى بر دوش و كلاه پشمى معمول آن زمان بر سر به من گفت : حاج مؤ من ، در صحن منتظر شما هستم . پس از زيارت شما را ملاقات مى كنم . پس از زيارت به ديدارش شتافتم . با وقار بود و متين و آثار زهد و تقوا در چهره اش نمايان . گفت به تهران مى رويد و پس از ده روز ديگر دروازه تهران شما را ملاقات خواهم كرد.
(او با ما همسفر شد و) چون نزديك مشهد رسيديم و گنبد حضرت رضا عليه السلام درخشش كرد ماشين در جايى ايستاد و آن عارف روشن ضمير به من گفت : تمام اين سفر و برنامه ها براى الان بوده است . حاج مؤ من مرگ من نزديك شده ، غسل و كفن و دفن من به عهده شماست . كفنم را همراه آورده ام . دوازده تومان پول هم به من داد و گفت اين پول هم خرج مراسم خاك سپارى ، گفتم حالا تكليف من چيست ؟ گفت :
سيدى از اهل شيراز كه تحصيلاتش در نجف تمام شده به شيراز بر مى گردد با او مجالست داشته و همراهش باش كه براى تو سودمند است . نشانه اين سيد آن است كه مسجد جامع شيراز را كه زير خاك پوشيده است با كمك مردم احيا مى كند. شما قبل از آن سيد مى ميريد و آن سيد عهده دار دفن شما خواهد شد. بدان كه آن سيد را شهيد مى كنند.
آن نيك مرد در همان محل رو به قبله خوابيد و جان سپرده و او را به مشهد برده ، با شكوه فراوانى به خاك سپرديم .(934)
در سال 1321 ش . آية الله دستغيب بر خلاف ميل خود و به توصيه استادانش به ايران بازگشت . بنابراين آيت خدايى ، عارف سالك شيرازى با گرفتن اجازه اجتهاد از استادانش به شيراز مراجعت كرد.
با آمدن به شيراز از ابتدا در مسجد طالبيون به اقامه جماعت پرداخت و پس از آن چون ماه رمضان نزديك مى شد و جمعيت زيادتر، صلاح ديده شد كه طاق منبرى مسجد جامع عتيق شيراز را (شبستان وسطى مسجد جامع ) نخاله بردارى و آماده انجام مراسم ماه رمضان شود.اين كار با زحمت فراوان انجام شد و مسجد تا حدودى آماده پذيرايى زائران خانه دوست شد.
پس از ماه رمضان و زمينه سازى ها آقاى دستغيب تصميم گرفتند مسجد را از آن غربت در آورند و آن بناى مقدس و ديرينه را احيا نمايند. بر اين اساس كار را شروع كردند. پس از چندين سال تلاش پيگير سيد خوب شيراز و مردم مؤ من آن ديار كار تكميل بنا پايان يافت . (935) از آن پس شهيد دستغيب در مسجد جامع عتيق كار فرهنگى وسيعى را شروع كرد.
او كه از پشتوانه غنى اخلاقى برخوردار بود انسانهاى زيادى را جذب مسجد كرد. شيوه هاى تربيت اسلامى را در قالبى لطيف براى نسلهاى جامعه مطرح كرد و خود عملا به تربيت جوانان و مستعدان جامعه اسلامى همت گماشت . بسيارى از سوره هاى قرآن را در آن روزگاران تفسير كرد (كه در بخش تاءليفات از آن نام خواهيم برد) و زمينه تربيت عده اى را فراهم نمود. اين برنامه هاى زندگى ساز تا قبل از سال 1340 به خوبى پيش مى رفت و او در اين كار پر توفيق ترين بود. علاوه بر اين در شيراز نيز كارهاى خدماتى فراوانى را بنيان و تكميل كرد. از ساختمان مساجد و مدارس و تعمير آنها و تاءسيس مراكز خدماتى و خيريه گرفته تا ايجاد مشاغل گوناگون براى كارگران و بيكاران و دستگيرى مستمندان همه را عهده دار شد و از عهده خدمت و تلاش به نحو شايسته برآمد.
گرچه آية الله دستغيب در خدمت به مردم مضايقه نمى كرد و زمان بسيارى به اين كار اختصاص مى داد، حال و هواى دعا و مناجات را رها نكرد بلكه چون در عرصه اجتماع آسيب پذيرى بيشترى وجود دارد بايد از سلاح و سپر دعا و ياد حق بيشتر جست .
همسر ايشان نقل مى كند كه در برخى از شبها ناله هاى پرسوز و گداز آقا خواب را از من مى ربود و نمى توانستم بخوابم . به غذايى ساده بسنده مى كرد و زياد مى شد كه به نان و پنيرى راضى بود. بعضى روزها با نان پياز سر مى كرد و هرگز معترض نبود.(936)
بعضى از شبها با دوست بزرگوارش حاج مؤ من پيش هم بودند و به مناجات مشغول و شبهاى ماه رمضان تا صبح به دعا و نياز به درگاه دوست قيام مى كردند.(937)
برخوردهاى اجتماعى ، خانوادگى تربيتى اش همه از خودسازيهاى پيوسته در طول عمرش حكايت مى كرد. با اينكه هشت فرزند داشت به امور همه با صبر و حوصله مى پرداخت و خيلى مراقب بود بچه ها مادرشان را اذيت نكنند اساسا او نسبت به همسرش احترام خاص قائل بود. هيچ گاه براى بيدار كردن بچه ها براى نماز صبح يا كار ديگر سرزده بر آنها وارد نمى شد بلكه در مى زد و آنها را صدا مى كرد. يكى از دختران آن سالك پرهيزگار مى گويد: براى نماز صبح در مى زد و مرا چون خيلى زود بيدار مى شدم و سحر خيز بودم با اين عنوان زيبا صدا مى زد: خانم بهشتى ، خانم بهشتى ، وقت نماز است . پاشو! (938)
صبحها به پياده روى مى رفت و از نسيم صبحگاه استفاده مى كرد. در راه بازگشت نان مى خريد و به خانه مى آمد. سپس چاى و صبحانه را آماده مى كرد. ما را صدا مى زند تا با هم صبحانه بخوريم . (939) براستى خداوند درزمين عده اى را بر مى گزيند و فراوان شايستگى هاى انسانى را نصيبشان مى كند به طورى كه هر دوستدار كمالى را به سر وجد مى آورد.
در سر سفره ، بسم الله آغازين را بلند مى گفت و پس از هر لقمه باز بلند مى گفت الحمد الله . اين طور بچه ها نيز ياد مى گرفتند. (940) در مسائل خانوادگى نه جبارانه برخورد مى كرد نه بى تفاوت بود و نه از ديگران سلب اختيار مى كرد. يكى از فرزندان ايشان نقل مى كند: هنگامى كه خواهرم مى خواست ازدواج كند چهارده ساله بود. او را در اتاق بالا صدا زد و با او حرف زد. به او گفته بود. ببين دختر جان ، آقاى ... را من از بچگى مى شناسم . فرد لايقى است . اين آقا از كوچكى نمازش ترك نشده . من نظرم اين است كه شما در صورت ازدواج با ايشان سعادتمند مى شويد. نظر خودت چيست ؟
هر چه شما بگوييد آقا جان !
و آقا گفته بود: شما مى خواهيم زندگى كنيد، من چى بگم ؟! (941)
در شيوه زندگى معتقد بود كه : ما بايد از همه مردم سطح زندگى مان پايين تر باشد تا مردم به روحانيت شيعه بدبين نشوند. روزى يكى از دخترانشان به ايشان مى گويد: آقا جان ، پول بده برم لباس بخرم ! آقا مى گويد: ((وصله لباست كو؟)) يعنى چنين نيست كه لباس انسان تنها به دليل اينكه نو نيست نيازمند تعويض باشد.(942)