گيسوان پريشان انتظار

معصومه اسماعيلى

 

  منبع :پایگاه اطلاع رسانی حوزه

عمرى است كه شانه بر گيسوان پريشان انتظار راه ندارد و از كوچه پس كوچه‏هاى بى‏كسى مسافرى نمى‏گذرد. روزگارى است كه كه دل تنها مى‏تواند در جوهر قلم زبان به درد دل گشوده، گلايه‏اى غمگين بر صفحه كاغذ بنگارد.

برگ‏هاى دفتر دردهاى بى‏صدا يكى پس از ديگرى پر از واژه‏هاى غمگين و تكرارى مى‏شوند و هر دفترى با تمام احساسات مكتوبش در گوشه طاقچه‏اى گرد و خاك مى‏خورد تا از دفتر انتظار ورقى برگشته و پس از سال‏ها غروب روزى نيز داستان طلوعى تكرار شود.

گلبرگ‏هاى شكفته در فصل انتظار يكى پس از ديگرى و هر كدام در باغى بى‏صدا بر زمين مى‏ريزند و تنها كبوتران آواى بى‏صداى آنان را مى‏شنوند. يك روز درخت انقلاب برگ و بارى مى‏گيرد و يك روز نهال انتفاضه گرفتار پاييز مى‏شود. هنوز داغ لاله‏اى بر دل چنگ مى‏زند كه فرياد كودكى از گوشه ديگرى از اين خاك بر آسمان مى‏رود و خنجرى ديگر بر دل يك باغبان وارد مى‏گردد. از ديار مظلومى كه هر روز گوش بر ديوار درد دل‏هاى او بگذارى صداى ناله و شيون از جاى جاى آن برمى‏خيزد امروز ناله‏اى غريب‏تر و آوايى غم‏انگيزتر به گوش مى‏رسد. گويا گل‏هاى تازه شكفته را گلچينى بى‏رحم سر مى‏برد و از اين ماجرا دست التماس بر دامن اشك‏ها و راز و نيازهايمان آويخته شده است.

آه از اين سراى خاكى كه هيچ دستى را به دستى نمى‏رساند و گل‏هاى آشفته را به آوارگى مى‏كشاند. امروز اين گلزار افغانستان است كه بر گل‏هاى پرپر خود ندبه كرده و بر فرارشان فاتحه مى‏خواند و اين دست التماس كودكان بى‏گناهى است كه در ميان آتش ظلم خونخواران مى‏سوزند و هل من ناصرى مى‏خوانند كه جز در كربلا آسمان را عزادار و زمين را سوگوار نساخت.

اى لايزال هميشه ماندنى از اين جاده گلرنگ مسافرى بفرست كه روزگارى است زمينيان و آسمانيان انتظارش را مى‏كشند و در حسرت خمار ديدگانش سر بر آسمان فرياد مى‏كشند:

«اللهم عجل لوليك الفرج‏»