نگرشى بر
دوران غيبت
صغرى و نقش
نواب خاص (3)
على
غفارزاده
علل محفوظ
ماندن مكتب
تشيع
ازاثرات
منفى غيبت
پس
از شهادت
امامحسين،
عليه
السلام،
درسرزمينكربلا،
امامان بعد
از او هميشه
نسبتبه
خلفاى حاكم
با تقيه
رفتار مىنمودند
و از آن تاريخ
به بعد، به
شيعيان فرصت
داده نشد به
طور آزاد به
ترويج و
تبليغ مبانى
عقيدتى و
فكرى خويش،
در سطح
گسترده
بپردازند.
البته،
رفتار همراه
با تقيه ائمه
معصومين
،عليهمالسلام،
بهاين معنىنبود
كه حقانيتحكومت
و خلافت
امويان و
عباسيان را
پذيرفته
باشند،بلكهازهر
فرصتمناسبىبراى
بيان عدم
صلاحيتحكومت
آنها
استفاده مىنمودند.
در
طول تاريخ
حكومت
امويان و
عباسيان، تا
زمان غيبت
صغرى، هيچ
خليفه و
حاكمى پيدا
نشد كه از
شيعيان
جانبدارى
نموده و عرصه
فعاليت را
براى آنان
باز بگذارد.
امويان كه
دشمن سرسخت
آل على ،عليهالسلام،
بودند در
دشمنى با
آنان از هيچ
تلاشى
مضايقه
نكردند.
عباسيان هم،
در ابتدا به
عنوان
خانواده اهلبيت
،عليهمالسلام،
به خاطر
رسيدن به
پيروزى در
برابر
امويان، بر
سر كار
آمدند،
وليكن بعد از
اندك زمانى
همان خط مشى
امويان را
تعقيب كردند. آنها
بعد از پيدا
شدن فرقههاى
كلامى گاهى
طرفدار
معتزله و
زمانى
طرفدار اهل
حديث و
حنابله
بودند و اگر
شيعيان را در
حال ضعف مىديدند،
نسبتبه
آنها بىاعتنايى
مىكردند، و
اگر قدرت
آنها رو به
فزونى مىگذاشت
و خطرى احساس
مىكردند،
براى تضعيف و
نابودى آنها
اقدام مىنمودند.
علىرغم
چنينشرايط
خاص زمانى،
مكتب تشيع با
رهبرى
ستارگان
درخشان امت،
خود را از
بحرانهاى
ناگوار و
خصمانه نجات
داد و با تمام
مبانى، بدون
كمترين
انحرافى،
خود را حفظ
كرد. اينكه
بقاى مكتب
تشيع در طول
تاريخ، با
وجود
مخالفتها و
دشمنيهاىسرسختانهصاحبانقدرت
و حكومت،
وابسته به چه
علل و عواملى
است،
نيازمند
بحثى ريشهدار
و تخصصى است
تا اينكه به
طور كامل
واضح و روشن
گردد; ليكن
بحث ما به يك
مقطع زمانى
خاص يعنى
دوران غيبت
صغرى اختصاص
دارد. با
وجود اينكه،
در زمانهاى
قبل، امام
معصوم در
ميان مردم
حضور داشت و
بهطور
مستقيم
جامعه و
شيعيان را
رهبرى مىنمود،
دشمنان
باايجاد
تفرقه و فرقهسازى
در ميان امت
فرصت فعاليتبه
آنها نمىدادند،
ولى حالا كه
شيعيان در
غيبت صغرى،
بحران و
شرايط سختترى
كه همان عدم
حضور مستقيم
امام ، عليهالسلام،
در ميان آنان
است، رو به رو
شدهاند،
چگونه مىتوانند
خود را حفظ
كنند. و هيچ
آبى از آب
تكان نخورد؟ درست
استشيعيان
در اوايل
غيبت، به
فرقههاى
مختلفى
انشعاب
يافتند و
بعضىها
منحرف گشتند;
همان طورى كه
اشاره خواهد
رفت، ولى بعد
از اندك مدتى
همه جبران
گرديد و همه
فرقهها
منحل شد. چه
عواملى باعث
گرديد كه
مكتب تشيع و
شيعيان از
اثرات منفى
غيبت جان
سالم به در
برند و
پراكنده و
متلاشى
نگردند و تا
اين زمان با
كاملترين
مبانى
عقيدتى،
فكرى و احكام
و فروع فقهى
پا برجا
بمانند و در
اوج قدرت و
عظمت در افق
تاريخ
بدرخشند؟ به
نظر مىرسد
كه عوامل و
علل مختلفى
در اين مساله
نقش داشته
است، كه ما در
اينجا به سه
عامل از آنها
اشاره
خواهيم كرد و
چون، عامل
سوم، محور و
اساس تحقيق
ما را تشكيل
مىدهد، به
طور مفصل به
آن خواهيم
پرداخت. 1.
آمادگى
افكار عمومى
اولين
نقش را در
خنثى سازى
آثار منفىغيبت،
پيامبراكرم
،صلىالله
عليه وآله، و
ائمه
معصومين
،عليهمالسلام،
ايفا نموده و
زمينه را
براى غيبت
آماده و مهيا
كردهاند.
اين
بزرگواران
از دو طريق به
اين آماده
سازى
پرداختهاند:
الف)زمينهسازىوآمادگى
افكارعمومىازطريقپيشگويى
ازهماناوايل
رشد و گسترش
اسلام شخص
رسول اكرم،
صلىاللهعليه
وآله، و به
پيروى از
ايشان ائمه
بارها مساله
غيبت را
يادآورى مىكردند
و اينوضع تا
زمان امامحسنعسكرى،
عليهالسلام،
ادامه يافت،
و اين خود، به
نوعى تفكر
شيعه را براى
پذيرش غيبت
آماده ساخت.
احاديث،
درباره اين
موضوع، در حد
تواتر است،
وليكن برخى
از آنها را به
عنوان نمونه
نقل مىكنيم: پيامبر
اكرم ،صلىالله
عليه وآله،
فرمود: «على
بن ابىطالب
امام امت من،
و جانشين بعد
از من است،
مهدى منتظر،
كه خداوند به
دست او زمين
را از عدل و
داد پر مىكند
بعد از اينكه
از ظلم و ستم
پر شده باشد،
از نسل اوست;
به حق آن كسى
كه مرا به
پيامبرى
مبعوث كرد،
ثابت قدمان
در ولايت آن
حضرت در زمان
غيبتش، از
ياقوت سرخ
كميابتر
هستند. جابر
برخاست و عرض
كرد: يا رسول
الله! مگر
قائم از
فرزندانت
غايب مىشود؟
فرمود: «آرى،
به خدا سوگند
براى اينكه
خداوند
افراد با
ايمان را
خالص گرداند
و كافران را
تدريجا
نابود سازد» (1) اى
جابر، اين
تقديرى از
تقديرات
خداوند، و
سرى از اسرار
اوست كه از
بندگان
پوشيده است.
مبادا در امر
خدا شك و
ترديد كنى كه
چنين شكى كفر
است.» (2) اميرمؤمنان
على، عليهالسلام،
مىفرمايد: «بار
خدايا!
همواره بايد
حجتى در روى
زمين باشد كه
بندگانت را
به سوى دين تو
رهنمون شود و
تعاليم تو را
به آنها
بياموزد تا
حجت تو باطل
نگردد و
بندگانت پس
از هدايت تو،
گمراه نشوند.
حجت تو يا
ظاهر و آشكار
خواهد بود كه
اطاعت
نخواهد شد و
يا از دغيدهها
غايب خواهد
بود كه
انتظارش را
خواهند كشيد.
اگر چه جسم او
از ترس مخفى
باشد، علم و
آدابش در
قلوب مؤمنان
ثابت و
استوار
خواهد بود و
به آنها عمل
خواهند كرد.» (3)
امامحسين،عليهالسلام،مىفرمايد:
«قائم
هذه الامة هو
التاسع من
ولدى، و هو
صاحب
الغيبة، و هو
الذى يقسم
ميراثه و هو
حى» قائم
اين امت،
نهمين فرزند
من است. او
صاحب غيبت
است، و او كسى
است كه در حال
حياتش ميراث
او را تقسيم
مىكنند. (4) امام
كاظم ،عليهالسلام،
مىفرمايد: «براى
صاحب امر،
بناچار
غيبتى است كه
بيشتر
معتقدان به
او، از
اعتقاد خود
باز گردند. آن
امتحان
بزرگى است كه
خداوند
بندگان خود
را با آن
آزموده است.
اگر پدران
شما صحيح تر
از اين، راهى
مىيافتند،
از آن پيروى
مىكردند.» (5) بايد
توجه داشت كه
پيشوايان
دين، با بيان
اين گونه
روايات
درباره
غيبت،
نظرشان اين
بود كه
هرگونه شك و
ترديد را از
دل شيعيان
برطرف سازند
و آنان را
براى غيبت
طولانى امام
خود، آماده
نمايند تا با
غيبت انس
بگيرند و
عادت كنند; و
با وظايف خود
در دوران
غيبت آشنا
شوند و از روى
دلايل قطعى،
به وجود غيبت
امام خود
ايمان راسخ و
استوار پيدا
كنند. ب
) ايجاد
آمادگى و
زمينه سازى
عملى شرايط
بحرانى كه
ائمه ،عليهم
السلام، در
زمان
عباسيان، با
آن روبرو
شدند، ايشان
را واداشت،
تا ابزار
جديدى را
براى ارتباط
با اعضا
جامعهخود،جستجوكنند.مآخذ
شيعه
اماميه،
حاكى از آن
است كه امام
ششم حضرت
صادق، عليهالسلام،
نخستين
امامى است كه
نظام زير
زمينى
ارتباطات را
در جامعه به
كار گرفت. (6) هدف
اصلى وكالت [در
اوايل ]جمع
آورى خمس،
زكات و انواع
ديگر خيرات و
مبرات براى
امامان از
ناحيه
شيعيان بود.
گرچه امكان
دارد اهداف
ديگرى در آن
زمان در
برداشته
باشد، ليكن
مآخذ بندرت
آنها را ثبت
كردهاند.
امام صادق ،
عليهالسلام،
آنچنانهوشيارانهفعاليتهاىسازمان
را هدايت مىكرد
كه عباسيان
به هيچ عنوانقادر
نبودند از
وجود آن
آگاهى يابند.
آن حضرت، از
روى تقيه، از
پيروانش مىخواست
تا وظايفى را
نسبتبه
سازمان
انجام دهند،
بىآنكه
بدانند در
واقع
كارگزاران
او هستند. (7) شيخ
طوسى روايتمىكند:
«نصر بن قابوس
لخمى بيستسال
وظيفه وكالت
او را انجام
داد، بدون
آنكه بداند
واقعا به
عنوان وكيل
حضرت منصوب
است». (8) خلفاىعباسى،
از سال 197 ق. به
بعد، از زمان
مامون،
سياست و روش
جديدى را
براى نظارت و
مراقبتبيشتر
و دقيقتر
امامان
اتخاذ
نمودند، و آن
عبارت از
اقامت
اجبارى آنها
در پايتختبود.
اين سياستبرامام
رضا، امام
جواد، امام
هادى و امام
حسن عسكرى
،عليهمالسلام،
تحميل شد. لذا
آنها جهت
ارتباط با
پيروان
خودمجبورشدندبهگسترش
سازمان كالتبپردازند;
تا در هر
شرايطى
بتوانند
اهداف الهى
خود را كه
هدايت و
راهنمايى
مردم باشد
پيگيرى كنند.
به مرور زمان
ائمه ،عليهمالسلام،
به علت عدم
امكان تماس
مستقيم با
پيروانشان،
مسؤوليتبيشترى
را به وكلا
واگذار
كردند. كامل
سليمان در
اين زمينه مىنويسد:
«اين
نكته ناگفته
نماند كه بعد
از امام
هشتم،
ديگرامامان
معصوم، براى
همگان ظاهر
نمىشدند.
بلكه براى
خواص شيعه،
آن هم در
موارد خاص
ظاهر مىشدند،
حتى پاسخ
سؤالات و رفع
نيازمنديهاى
آنها را
غالبا از پشت
پرده انجام
مىدادند،
تا شيعيان را
براى غيبت
ولى عصر
آموزش دهند و
آماده كنند.
در پرتو همين
تجربه و
تمرين بود كه
غيبت امام
براى شيعيان
گران نبود،
در صورتى كه
براى ديگران
سخت و دشوار
بود; زيرا
آنها از چنين
دوران
تمرين، بىبهره
بودند.» (9) هر
چه دوران
غيبت صغرى
نزديكتر مىشد،
استتار ائمه
بيشتر مىگرديد;
و لذا مىبينيم
در زمان امام
هادى و امام
حسن عسكرى
،عليهماالسلام،
اين مساله
محسوستر و
ملموستر است.
مسعودى مىنويسد:
روايتشده
كه امام هادى
، عليهالسلام،
غير از عده
كمى از ياران
خود از نظر
اغلب شيعيان
غايب بود،
موقعى كه امر
امامتبه
امام حسن
عسكرى ،عليهالسلام،
واگذار شد،
آن حضرت با
خواص شيعيان
خود و غير
آنان از پشت
پرده صحبت مىكرد.
علت اين كه آن
حضرت و پدر
بزرگوارش
اين عمل را
انجام مىدادند،
اين بود كه
مقدمه غايب
شدن امام
زمان را
فراهم كرده
باشند تا
گروه شيعيان
با اين موضوع
مانوس شوند و
منكر غايب
شدن امام
نشوند و مردم
به پنهان
بودن امام
عادت كنند.» (10) بنابراين،
پيشوايان
دين با
استتار و
پنهان زيستى
و با به
كارگيرى
نظام وكالتبه
طور عملى و
عينى، خواص و
عموم شيعيان
را جهت پذيرش
غيبت صغرى
آماده و مهيا
ساختند. 2.
بيدارى و
هشيارى
شيعيان دومين
نقش را جهتخنثىسازى
آثار منفى
غيبت و حفظ
مكتب تشيع،
خود شيعيان
ايفا نمودند.
اين گروه،
چون ربيتيافته
مكتب اهلبيت
عصمت و طهارتاند،
لذا آموزشها
و
راهنماييهاى
آن
بزرگواران
موجب
گرديده، يكنوعخصايصوويژگيهايى
در وجود آنها
متبلور گردد
كه از ديگران
متمايز شوند. شيعيانوشاگردانواقعىاين
مكتب، از
روشنبينى،
بصيرت و
آگاهى ويژهاى
برخوردارند
و لذا در طول
تاريخ عادت
داشته و
دارند كه
هميشه به
معيار عمل
كنند، نه به
تلقينها،
اينان اهلاستدلال
و منطقاند
نه تقليد
كوركورانه،
و محك امتحان
و آزمايش يكى
از روشهاى
اينها در
زندگى است. به
طور خلاصه مىتوان
گفت كه نحوه
ساختار تفكر
شيعى، مبتنى
بر يك
تفكرمنطقى
است. بعد
از شهادت
امام حسن
عسكرى ، عليهالسلام،
كه يك موقعيتبحرانى
ويژه، به
خاطر عدم
حضور مستقيم
و فقدان امام
معصوم ،عليهالسلام،
به وجود آمده
بود و از طرف
ديگر اهل
حديث و
حنابله كه
دشمنان
سرسختشيعه
به حساب مىآمدند،
در اوج قدرت
بوده و حتى
گاهى در
مقابل حكومتنيزدستبه
اقداماتى مىزدند
- چه برسد به
شيعيان - و
طرفداران
مكتب تشيع را
ملحد و كافر
قلمداد مىنمودند،
شيعيان، از
همين ابزار و
روش عقلايى و
منطقى بهرهجسته
و توانستند
در مرحله
اول، جانشين
واقعى امام
حسن عسكرى
،عليه
السلام، را
كه حضرت حجةبن
الحسن
المهدى ،
عليهالسلام،
بود، تشخيص
داده و در
مرحله دوم،
مدعيان
دروغين
نيابت را، از
مدعيان
راستين
تمييز دهند و
خط ولايت و
امامت را
دنبال
نمايند. در
آن دوران،
فريبندهترين
و گمراه
كنندهترينجريان،ادعاىجعفر،
برادر امام
حسن عسكرى،
عليهالسلام،
براى
جانشينى آن
حضرت و
مدعيان
دروغين
نيابتبود.
علاوه بر
دشمنان
خارجى كه سعى
و تلاش در
متلاشى كردن
شيعيان
داشتند. ولى
اينها
دشمنان
داخلى بودند
كه تاثير
آنها در
منحرف كردن
اذهان عمومى
بيشتر و
مبارزه با
آنها مشكلتر
است. تاريخ
نشان داده
است كسانى كه
با اسم اسلامبهمخالفتبا
اسلام
پرداختهاند،
از موفقيتبيشترى
برخوردار
بوده و
توانستند
عدهاى از
عموم مردم را
فريب بدهند. لذا
شخصى چون «جعفر
كذاب» كه پسر
امام هادى و
برادر امام
حسن عسكرى
،عليهمالسلام،
بود، ادعاى
جانشينى
برادر خود را
مىكند، و
همچنين
كسانى كه
مدتى را با
اصحاب امام
هادى يا امام
حسن عسكرى و
يا امام مهدى
،عليهم
السلام،
بودهاند و
بعدا به خاطر
تبعيت از
هواى نفس و
دنياطلبى و
شهرت طلبى،
مدعى دروغين
نيابت امام
زمان شدند و
تشخيص نيات
پليد آنان و
مبارزه با
آنها بمراتب
سختتر از
دشمنان
خارجى و
شمشير بهدستبود;
ولى به حول
قوه الهى
شيعيان
بيدار و
هوشيار،
بخوبى اين
مرحله را پشتسر
گذاشته و همه
آنها را با
همان روش
منطقى رسوا
كردند و شك و
ترديد ايجاد
شده توسط
آنان را از
قلوب مردم
زدودند. وقتى
كه زندگانى
نواب خاص را
مطالعهمىكنيم،شواهد
زيادى
درباره اين
مطلب مىيابيم.
ليكن مقام،
گنجايشذكرتفصيلىمواردومصاديق
اين موضوع را
ندارد و لذا
ما به دو مورد
اكتفا مىكنيم
و برخى موارد
ديگررادرشرححال
نايبان خاص
امام زمان
،عليهالسلام،
گزارش
خواهيم كرد. 2-1.
«حلاج» كه يكى
از مدعيان
دروغين
نيابتبود و
با حيل
مختلف، مردمرافريبمىداد،چونمىخواست
كه در ميان
شيعيان از
مقبوليتبالاترى
برخوردار
باشد، به «ابوسهل
اسماعيلبن
على نوبختى»
كه از رهبران
شيعه در آن
زمان به شمار
مىرفت و از
نفوذ فوقالعادهاى
در ميان آنها
بهرهمند
بود، نامهاى
نوشت و به او
پيغام داد كه
من وكيل حضرت
صاحبالزمان
هستم و از طرف
امام غايب
مامورم كه به
تو نامه
بنويسم كه
هرگونه نصرت
و يارى
خواستهباشى
براى تو
آشكار سازم
تا مطمئن شوى
و در نيابت من
ترديد نكنى! ابوسهل
هم به وى
پيغام داد كه
من در مقابل
آن همه
معجزات و
كرامات كه از
تو به ظهور
رسيده، فقط
موضوعمختصرىراپيشنهادمىكنم،
و آن اين است
كه: من گرفتار
محبت
كنيزكان
هستم و به
ايشان عشق مىورزم
و عدهاى از
آنان را در
تملك; دارم و
قادر به چيدن
ميوهاى از
بستان وصل
ايشان نيستم
و اگر هر جمعه
موى خويش را
به خضاب
رنگين
نسازم، پيرى
من آشكار مىگردد
و كنيزكان از
من دور مىشوند
و از اين جهتسخت
در زحمت مىباشم.
اگر كارى كنى
كه از رنجخضاب
رها شوم و موى
سفيد من سياه
گردد، دست
اطاعتبه
سمت تو دراز
مىكنم و با
تو هم عقيده
مىشوم و از
مبلغين مذهب
تو شده و
اموالم را در
راه تو صرف مىنمايم.
وقتى حلاج به
اشتباه خود
پى برد كه با
چه كسى
مكاتبه كرده
است، از او
منصرف شد و
جوابى به او
نداد. ابوسهل
بعد از آن، در
هر محفلى به
عنوان مسخره
اين داستان
را نقل مىكرد
و اسرار او را
فاش مىنمود
و اين قصه
باعث نفرت
عموم مردم از
او گرديد. (11) 2-2.
«ابو الحسن
على بن سنان
موصلى» از
پدرش روايت
مىكند كه :«هنگامى
كه امام حسن
عسكرى ،عليهالسلام،
وفات يافت،
جماعتى از قم
و جبل، با
اموال زيادى
كه مرسوم
بود، آمدند و
از رحلت آن
حضرت اطلاع
نداشتند;
وقتى به
سامرا
رسيدند،
جوياى حال
امام حسن
عسكرى ،عليهالسلام،
شدند. به آنها
گفته شد كه:
حضرت وفات
كرده است.
پرسيدند:
وارث او
كيست؟ گفتند:
وارث او
جعفر، پسر
امام
هادى،عليهالسلام،
است (يعنى،
جعفر كذاب).
پرسيدند: او
كجاست؟
گفتند: او
اكنون براى
تفريح، سوار
قايقى شده و
در دجله به
ميگسارى
مشغول و جمعى
از
خوانندگان و
نوازندگان
براىاوخوانندگىونوازندگىمىكنند.
وقتى
كه آنها، اين
حرفها را
شنيدند، با
خود گفتند:
اين اعمال
اوصاف امام
نيست. بعضى از
آنها گفتند:
اين اموال را
برگردانده و
به صاحبانش
مسترد مىداريم.
ولى «ابوالعباس
احمدبن جعفر
حميرى قمى»
گفت: نه ! صبر مىكنيم
تا اين مرد
برگردد و
كاملا
درباره او
تحقيق مىكنيم.
وقتى
جعفر برگشتبه
وى سلام
نموده و
گفتند: سرور
ما! ما مردمى
از اهل قم
هستيم و
جماعتى از
شيعه و غير
شيعه نيز با
ما هست،
اموالى را
براى امام
حسنعسكرى،عليهالسلام،
آوردهايم.
جعفر پرسيد:
آن اموال
اكنون
كجاست؟
گفتند:
نزدماست. گفت:
آنها را پيش
من بياوريد.
گفتند: اين
اموال
داستانى
دارد. گفت: آن
داستان
چيست؟ گفتند:
اين اموال از
شيعيان جمع
شده و هر دو يا
سه دينارى از
آن يك نفر
است، كه
اينها را جمعكرده
و در كيسهاى
گذاشته و
سرآن كيسهرا
مهر و موم
نمودهاند. و
رسمچنين
بوده كه ما هر
وقت مالى را
خدمت امام
حسن عسكرى،
عليهالسلام،
مىآورديم
مقدار اموال
را بهطور
معين بيان مىكرد
و سپس هر
اندازه آن،
مال چه كسى
بود، نام مىبرد
و نقش سكهها
را هم بيان مىفرمود.
جعفر گفت: شما
دروغ مىگوييد
و چيزى را (علم
غيب) به
برادرم،
نسبت مىدهيد
كه در وى نبود.
وقتى آنها
سخنان جعفر
را شنيدند،
به يكديگر
نظر
افكندند،
باز جعفر گفت:
اموال را به
من تحويل
بدهيد. آنها
گفتند: ما
اجير و وكيل
صاحبان اين
اموال هستيم
و آن را جز با
نشانههايى
كه به وسيله
آن امام را مىشناسيم،
به كسى تسليم
نمىكنيم.
اگر تو امام
هستى، آن
نشانهها را
بيان كن والا
ما آن را به
صاحبانش
برمىگردانيم
تا هر گونه
صلاح ديدند
عمل كنند.
جعفر نزد
خليفه رفت و
از آنها
شكايت كرد،
وقتى خليفه
آنها را
احضار كرد;
گفت: اموالى
را كه با خود
آوردهايد
به جعفر
بدهيد. آنها
گفتند: ما
مردمى هستيم
كه اجير و
وكيل صاحبان
اين اموال
هستيم، و
صاحبان آن
هم، به ما
دستور دادهاند
فقط به كسى
بدهيد كه با
نشانه و دليل
استحقاق خود
را در اخذ آن،
ثابت نمايد;
چنانكه با
امام حسن
عسكرى، عليهالسلام،
نيز به همين
گونه رفتار
مىكرديم. خليفه
پرسيد:
علامتى كه در
امام حسن
عسكرى ،عليهالسلام،
بود، چيست؟
آنهاگفتند:
امام
دينارها و
صاحبان آن و
نوع و مقدار
اموال را (قبل
از تسليم)
بيان مىداشت،
وقتى اين
نشانهها را
مىگفت، ما
هم اموال را
به وى تسليم
مىنموديم.
بارها به
حضورش مىرسيديم
و همين علامت
و دليل را از
او مشاهده مىكرديم.
اكنون آن
حضرت رحلت
فرموده، اگر
اين مرد
جانشين
اوست، مانند
برادرش
علائم و
نشانههاى
اين اموال را
بگويد تا به
او تسليم
نماييم; و
گرنه به
صاحبانش
برمىگردانيم.
هنگامى كه
جعفر اين را
شنيد، به
خليفه گفت:
اينها مردمى
دروغگو
هستند و بر
برادرم دروغ
مىبندند و
آنچه آنها
درباره او
معتقدند،
علم غيب است (كه
جز خدا نمىداند)
خليفه گفت:
اينها
فرستادگان
مردم هستند و
ماعلى
الرسول الا
البلاغ. جعفر
از حرف خليفه
مات و مبهوت
ماند و جوابى
نداد. سپس
آنها از
خليفه
خواستند كسى
را همراه
آنها بفرستد
كه تا بيرون
شهر آنها را
بدرقه كند،
خليفه هم
راهنمايى
همراه آنان
فرستاد كه تا
بيرون شهر
آنها را
مشايعت كند;
هنگامى كه از
شهر دور
شدند، ناگاه
جوان زيبايى
را ديدند كه
به نظر
خدمتكار و
خادم مىرسيد،
جوان زيبا
صدا زد: اى
فلانى پسر
فلانى و
فلانى پسر
فلانى! دعوت
مولاى
خودتان را
بپذيريد.
آنها
پرسيدند: آقا
و مولاى ما
توهستى؟ گفت:
خير! من خادم
مولاى شما
هستم، با من
بياييد تا به
خدمت او
برويم. آنها
هم با او
رفتند تا
وارد خانه
امام حسن
عسكرى ،عليهالسلام،
شدند. ديدند
فرزند آن
حضرت، قائم،
عليهالسلام،
مانند پاره
ماه، در حالى
كه لباس
منبرى
پوشيده، روى
تختى نشسته
است.آنهابه
وى سلام
كردند و او هم
جواب داد. سپس
فرمود: تمام
اموالى كه
آوردهايد،
فلان مقدار
است. سپس
مشخصات
آورندگان
ومقدار
اموالى را كه
همراه آنان
بود، بيان
كرد. آنگاه
اوصاف
لباسها و
توشهها و
چهارپايانى
كه داشتيم،
بيان فرمود.
در برابر
امام ،عليهالسلام،
به سجده
افتاده و شكر
خدا كرديم و
زمين جلو روى
امام را بوسه
زديم. سپس
سؤالاتى كه
داشتيم،
نموديم و
اموالى را كه
آورده بوديم
تسليم كرديم
و حضرت به ما
دستور داد:
بعد از اين
اموال را به
سامرا
نياوريد و
فرمود: شخصى (وكيلى)
براى شما در
بغداد تعيين
مىكنم كه
اموال را به
او بدهيد و
گرفتاريهاى
خود و نامهها
را به او داد. و
به وسيله او
با من تماس
گرفته و
مشكلات خود
را برطرف
نماييد.
آنگاه هيات
قمىها از
خدمت امام ،
عليهالسلام،
مرخص شدند و
بيرون رفتند.
(12) پىنوشتها
1.
سوره آل
عمران(3)، آيه 141. 2.
الحرالعاملى،
محمدبن
الحسن،
اثباةالهداة،
ج 6، ص 39، ح 107. 3.
الصدوق،
محمدبن علىبن
الحسين،
كمالالدين
و تمامالنعمة،
ج 1، ص 302 حديث 11. 4.
سليمان،
كامل، يومالخلاص،
ص 150، به نقل از:
اليزدى
الحائرى،
على، الزامالناصب
فى اثباتالحجةالغائب،
ص 67. 5.
همان، ص 156، به
نقل از:
الصافى
الگلپايگانى،
لطفالله،
منتخبالاثر
فىالامام
الثانى عشر،
ص 205. 6.
تاريخ سياسى
غيبت امام
دوازدهم ،
عليهالسلام،
ص 134، به نقل از: javed
ilA. Op.cit.Indr lsam ,(1939)212 7.
همان، ص 135. 8.
الطوسى،
محمدبن
الحسين،
الغيبة، ص 347. 9.
سليمان،
كامل، همان،
ترجمه علىاكبر
مهدىپور، ج 1،
ص 266. 10.المسعودى،
علىبن
الحسين،
اثباةالوصية
لعلىبن ابىطالب،
ص 231. 11.
الطوسى،
محمدبن
الحسن، همان. 12.
الصدوق،
محمدبنعلىبنالحسين،
همان، ج 2، ص 476،
ح 27.(اين حديثبا
استفاده
ازكتاب«مهدىموعود»ترجمهشده
است). |