تا دامن
وصلش بگيرم
منبع :پایگاه
اطلاع رسانی حوزه
به نام او
كه جميل است و
دوستدار
جمال با عرض
سلام و ارادت
به ساحت مقدس
مولا و
مقتدايمان
حضرت ولي عصر(عج
) مولا جان! مي
خواهم به
محضرت شرم
نامه اي عرضه
كنم , شايد ذره
اي بسيار
ناچيز از
آنهمه گناه و
پوچي كه بر
دلم سنگيني
مي كند كاسته
شود. بعضي
وقتها
لحظاتي از
غفلتكده
دنيا رها مي
شوم و با روح ارزاني
خدا در
ملكوتش به
پرواز در مي
آيم و به
گذشته ها و به
عمرم كه سپري
كرده ام و به
اعمالي كه
انجام داده
ام و نيات و
اهدافي كه
داشته ام, مي
انديشم. در
سرگرداني
مطلق, حيران
مي مانم. با
خود مي گويم,
شيعه ام مي
نامند, بنده
ام مي خوانند,
انسانم مي
شناسند و من
خود را در
بلندترين
رتبه مي بينم.
به خاطر رويه
و پوسته اي كه
براي خود
ساخته ام, با
تكبر برروي
زمين گام بر
مي دارم و
حاضر نيستم
لحظه اي يا
آني, مريد و
خواستار
مراد باشم. هميشه در
سايه حجت
پنهان الهي
زيسته ام و
ازانوار
رحمتش بهره
مند شده ام,
ولي كو آن
معرفت كه
مريدم سازد,
كو آن شناخت
كه دل را به
لرزه درآورد,
كو آن بندگي
كه در وقت
خوشي با تمام نيستي, سر
را به سجده
آورد و كو آن
شيعگي و
شيفتگي كه در
فراق مولايش,
كالبد بدن از
روح خالي كند,
كو آن خلوص,
تضرع و عاشقي
تا دامن وصلش
گيرد و كو. . .
مولايم, مراد
و مقصودم! مي
خوانمت اما
وقتي به خود
رجوع مي كنم
از اين سخن
شرمم مي آيد.
به خود نهيب
مي زنم از
وظايف يك عبد
كدام را بجا
آورده اي
كداميك از
صفات يك زيد
را دارايي
كدام خواسته
فريبننده
نخست را براي
رسيدن به
اكمل زيبايي
ها, پس زده اي
براي
آبروداري در
نزد وجيه
عندالله
چقدر آبرو و
حيثيت ساختگي و
دنيايي را
گرو گذاشته
اي مولا جان
چيزي بر دلم
سنگيني مي
كند. ديگر قلم
را توان
نوشتن نيست,
ديگر دل را
ياراي سرودن
نيست, ديگر
جان را توان
هجران نيست,
ولي به قول
شاعر مي زنم
خود لاف عشق
اما شود ثابت
زماني چون
رسم بر كوي
جانان, جان
دهم آنجا
بميرم گل نرگس,
دستم به جايي
بند نيست و
عجز مرا به
درگاهت مي
راند. چيزي
ندارم كه به
محضرت عرضه
دارم, جز
فطرتي كه بر
آن آفريده
شده ام و جز
ديني كه بر آن
تربيت يافته
ام.
هرچه كني و
هرچه رساني,
از فضل شماست;
چرا كه شما و
خاندان
طاهرينتان,
تبلور حقيقي
صفات حقيد.
شما بندگي را
براي بشريت
معنا كرديد. و
سخن آخر
اينكه گر تو
بيايي, ستاره
هاي سحر در
نگاه تو رنگ
مي بازند. گر
تو بيايي,
كبوتران
اميد, لانه ها
را دوباره مي
سازند.